خاطره ای از استاد علامه حافظیان

در ایامی که در محضر استاد حافظیان ( از شاگردن خاص مرحوم نخودکی ) به همراه تعدادی از دوستان از جمله جناب استاد محمد رضا حکیمی تلمذ می کردیم یکروز استاد فرمودند:

يادي از مرحوم حجه الاسلام والمسلمين زرگر

اين داستان را بنده از خود مرحوم حجه الاسلام والمسلمين آقاي زرگر در منزل خودشان و در همان اتاقي كه حضرت تشريف آورده شنيدم فرمود : شب شانزدهم رمضان بود من همينجا نشسته بودم و همسرم روبرو خوابيده بود ساعت حدود 10 شب شده بود و من به ياد حضرت زمزمه اي با خود داشتم ناگاه ديدم حضرت تشريف آورده اند آمدم بلند شوم حضرت دست خود را بر دوشم نهاد و نگذاشت.

هديه عكس پيامبر به حضرت امام

يك روز جناب حجه الاسلام والمسلمين حاج شيخ محمد علي انصاري كه مثل مرحوم حاج احمدآقا مورد علاقه و اعتماد امام بودند در قم منزل ما آمدند، من عكسي از حضرت محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) كه يادآور ايام جواني حضرت مي باشد و معروف است كه از آثار بحيرا راهب است در منزل داشتم.

تو و طوبي و ما و قامت دوست

يك مرتبه در كتابخانه مدرسه فيضيه نشسته بودم و در مورد اسماءالله كار مي كردم ، يك رفيق كه در مسائل معنوي همسفر ما بود و هست ايشان مشغول مطالعه ي كتاب هاي علمي بود.به او گفتم :

قطرات آب وضو

در اقليد فارس در حياط مسجد جامع مي خواستيم مشغول نماز بشويم كه يكوقت متوجه شديم پير مرد كارگري موقعي كه وضو مي گرفت، قطرات آب وضويش ((يا حيّ _يا حيّ_يا حيّ)) مي گفت.

نامه اي به خدا

ك شبي در مشهد مقدس (حسينيه قمي ها)اتفاقي برايمان افتاد.خيلي جالب بود. چند نفرطلبه بوديم. بنده به زبانم جاري شد و به دوستان گفتم كه بياييد نامه اي براي خدا بنويسيم . شب خيلي خوشي بود. صحبت از نعمتهاي الهي بود،تا صبح با همين هفت هشت نفر از خدا صحبت كرديم،صحبت از دنبا نبود،صحبت ازآخرت و بهشت و جهنم نبود،صحبت از خدا بود.فقط خود خدا.من در آن زمان مست خدايي بودم ومتوجه نمي شدم كه چه كار می كنم . شروع به نوشتن كرديم:

برخورد با يكي از رجال الغيب يا...

سال 66، همان سالي كه حجاج بيت اللّه الحرام را قتل عام كردند، سه روز قبل ازاين واقعه در مكه به دیدن اخويم حاج صادق كه اولين بار بود به مكّه مشرّف مي شد رفتم. در ملاقات با اخوي هر چه پول داشتم به ايشان دادم و برگشتم. بين راه در مسير هتل كه در شارع (خيابان) عزيزيه بود به طرف بعثه حضرت امام(ره) مي رفتم. با شخصي برخورد كردم،قدي بلند ، چهره اي گندم گون، قبايي سفيد و بلند و پيراهن دكمه دار بدون عبا ،سلام دادند و من هم جواب دادم سپس با من مصافحه كردند و فرموند:

((انا احبك و احب كل من يحب اللّه))

صفحه‌ها